یک قطره، یک تصمیم
اثر موجی
یک قطره، یک تصمیم
رامتین مردی بیستوهشتساله بود که دو سال از ازدواجش میگذشت. زندگی مشترکش را در کنار الناز، همسرش که برنامهنویس بود، آغاز کرده بود و حالا زندگی آرام و منظمی داشت. رامتین کارمند بانک بود و هر روز صبح، رأس ساعت هفت، خانه را به مقصد محل کار ترک میکرد. مردی منضبط و دقیق بود و برای زندگیاش برنامه داشت. حتی برای آینده شغلی خود نیز قدم برمیداشت و با شرکت در دورههای حسابداری، تلاش میکرد در رشتهای که به آن علاقه داشت، مهارت و تسلط بیشتری پیدا کند.
آن روز صبح، باران نمنم میبارید و هوای سردی در کوچهها جریان داشت. رامتین از خواب بیدار شد و طبق معمول، آماده رفتن به محل کار شد. الناز چای دم کرده بود و مشغول آماده کردن میز صبحانه بود. روی میز، کمی کره حیوانی که بهتازگی از سفر کرمانشاه تهیه کرده بودند، مربای آلبالویی که الناز خودش درست کرده بود و یک فنجان چای خوشرنگ دیشلمه قرار داشت؛ همان «دیشلمه»ای که تکهکلام آقای محمود بصیری در سریال «شهر قشنگ» بود.
صبحانه ساده بود، اما عطر و طعمش حالوهوای خانه را گرم و دلنشین کرده بود. رامتین بعد از خوردن صبحانه، لباسهایش را پوشید. کتوشلواری شیک و مرتب به تن کرد، کمی ادکلن انکر نویر زد و نیمنگاهی به خودش در آینه انداخت. همهچیز مرتب بود. کتوشلوار، ظاهرش، برنامه روزانهاش و حتی ساعت خروج از خانه. از الناز خداحافظی کرد و به سمت پارکینگ رفت.
اما درست در همان لحظه، اتفاقی کوچک توجهش را جلب کرد. وقتی از دور به زیر خودرو نگاه کرد، چند قطره مایع را در نزدیکی چرخ جلو دید. ایستاد. کمی خم شد و نگاه دقیقتری انداخت. سرش را زیر خودرو برد و متوجه شد از شیلنگی که به کالیپر چرخ جلو متصل میشود، چند قطره مایع ترمز نشت کرده است. چند قطره بیشتر نبود و همین موضوع باعث شد خطر را جدی نگیرد. همین. رامتین به ساعتش نگاه کرد.
وقت نداشت و باید هرچه زودتر به بانک میرسید. چند لحظه به نشتی خیره شد. میتوانست خودرو را به تعمیرگاه ببرد، اما عجله داشت. با خودش گفت: «پنجشنبه میبرمش پیش استاد اکبر و درستش میکنم.» تصمیمش را گرفت و ترجیح داد بررسی خودرو را به زمان دیگری موکول کند. در خودرو را باز کرد، پشت فرمان نشست و موتور را روشن کرد. موسیقی یکی از خوانندههای پاپ را پخش کرد و به سمت محل کار راه افتاد. صدای موسیقی در فضای خودرو پیچید و رامتین از پارکینگ دور شد؛ بیآنکه بداند همان چند قطره کوچک قرار است موجی ایجاد کند که زندگی خودش و چند انسان دیگر را برای همیشه تغییر دهد.
وقتی «بعداً» به قیمت سنگینی تمام میشود
یک روز کاری دیگر به پایان رسید. روزی شلوغ و پرهیاهو بود؛ میان حسابوکتابهای پیدرپی، رفتوآمد مراجعهکنندگان، زنگ تلفنها و گفتوگوهای کوتاه و گاه عجولانه با همکاران. رامتین در پایان ساعت کاری، پس از کمی خوشوبش با همکاران، به سمت خودرو رفت. همان لحظه که به خودرو نزدیک شد، نگاهش دوباره به زمین افتاد. باز هم همان چند قطره مایع.
مشکل هنوز سر جایش بود. رامتین لحظهای مکث کرد. اما خستگی یک روز کاری و شوق بازگشت به خانه، ذهنش را به سمت دیگری برد. دلش برای خانه و دستپخت الناز تنگ شده بود. گرسنه بود و تاب و توان نداشت که از غذاهای خوشطعم و دستپخت عالی همسرش دل بکند. با خودش گفت: «پنجشنبه حتماً میبرمش تعمیرگاه.» باز هم «بعداً» را انتخاب کرد. سوار خودرو شد و به سمت خانه حرکت کرد.
وقتی به ساختمان رسید، خودرو را در پارکینگ پارک کرد و به سمت آسانسور رفت. دکمه آسانسور را فشار داد. درها باز شد و رامتین وارد شد. آسانسور حرکت کرد، اما در طبقه اول ناگهان متوقف شد. رامتین چند لحظه منتظر ماند. دوباره دکمه را فشار داد. آسانسور حرکت کرد، اما این بار به پارکینگ برگشت. رامتین که همیشه به جزئیات توجه داشت، از این اتفاق ناراحت شد. او موضوع را به مدیر ساختمان اطلاع داد و گفت: «آسانسور کمی مشکل دارد. لطفاً در اولین فرصت بررسی و تعمیرش کنید.»
بعد دوباره وارد آسانسور شد و این بار به طبقه هفتم، واحد ۲۱ رسید. رامتین علاقه زیادی به گل و گیاه داشت. چند گلدان کنار در ورودی خانه گذاشته بود. آبپاش را برداشت و چند قطره آب روی شاخهها و برگها پاشید. قطرات آب روی برگها نشستند و زیر نور راهرو برق زدند. بعد در خانه را باز کرد و وارد شد. مستقیم به سمت آشپزخانه رفت. از آنجا که آقایان معمولاً در باز کردن درِ دیگ و سرک کشیدن به غذای آمادهشده، مهارت خاصی دارند، رامتین درِ دیگ را برداشت.
عطر قورمهسبزی تازه در فضای خانه پیچید. رامتین لبخند زد و گفت: «بهبه! بهبه! این کدبانو با این دستپخت مثالزدنیاش!» آن شب، همهچیز آرام و عادی به نظر میرسید. غذا خوردند، کمی با هم صحبت کردند و بعد رامتین، طبق عادت، چرت کوتاهی زد. بعدازظهر آماده شدند تا برای خرید به فروشگاهی نزدیک خانه بروند. خریدشان را انجام دادند و به خانه برگشتند و شب را برای خواب آماده شدند.
همهچیز عادی به نظر میرسید، اما در گوشهای از پارکینگ، خودرو همچنان ساکت ایستاده بود و همان چند قطره مایع هنوز روی زمین باقی مانده بود.
وقتی بیتوجهی تکرار میشود
صبح روز بعد، رامتین برای شروع روز کاری آماده شد. روزها یکی پس از دیگری میگذشتند. هر روز صبح، چند قطره مایع. هر روز یک نگاه کوتاه. و هر روز یک تصمیم که به روز دیگری موکول میشد. «بعداً درستش میکنم.» رامتین مشکل را دیده بود و میدانست چیزی درست نیست، اما چون هنوز حادثهای رخ نداده بود، ذهنش خطر را آنقدر جدی نمیگرفت. اما چون هنوز حادثهای رخ نداده بود، ذهنش خطر را آنقدر جدی نمیگرفت. چند روز به همین روال گذشت و هر بار دیدن آن نشتی با یک تصمیم تکراری همراه شد: «بعداً درستش میکنم.»
در یکی از همان روزها، رامتین هنگام حرکت به سمت بانک، بار دیگر آن نشتی را به یاد آورد و با خودش گفت: «پنجشنبه حتماً میبرمش پیش استاد اکبر.» پنجشنبه هنوز نرسیده بود، اما حادثه منتظر رسیدن پنجشنبه نماند. رامتین به خیابانی رسید که به بانک محل کارش منتهی میشد. پایش را روی پدال ترمز گذاشت، هیچ اتفاقی نیفتاد و ترمز عمل نکرد. دوباره پدال را فشار داد.
باز هم هیچ واکنشی. قلبش بهشدت شروع به تپیدن کرد. صورتش از ترس سرخ شد. خودرو با سرعت حدود پنجاه کیلومتر بر ساعت به سمت خودروهای روبهرو حرکت میکرد. رامتین بوق زد. یک بار، دو بار و چند بار پشت سر هم بوق زد. اما خودروهای روبهرو نمیدانستند چه اتفاقی در حال رخ دادن است. او دیگر کنترل خودرو را در اختیار نداشت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
صدای برخورد مهیبی در خیابان پیچید. خودروی رامتین با یک خودروی سرویس مدرسه برخورد کرد. همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد؛ اما همان چند ثانیه، آغاز روزهایی شد که برای چند خانواده، دیگر هیچگاه شبیه گذشته نبود. مردم با شنیدن صدای برخورد، یکی پس از دیگری به سمت محل حادثه دویدند. گریه و فریاد کودکان در میان هیاهوی خیابان میپیچید.
خانم راننده از ناحیه سر دچار خونریزی شدیدی شده بود. عابران تلاش میکردند کودکان دبستانی را از خودرو خارج کنند. یکی از آنها با اورژانس تماس گرفت. رامتین داخل خودرو خشکش زده بود. چشمانش به روبهرو خیره مانده بود و ذهنش از پذیرش آنچه اتفاق افتاده بود، سر باز میزد. باور نمیکرد این اتفاق واقعی باشد. احساس میکرد خواب میبیند؛ کابوسی که هرچه تلاش میکند از آن بیدار شود، نمیتواند.
نگاهی به ترافیک پشت سرش انداخت. نفسش بالا نمیآمد. دستش را روی سرش گذاشت و با حالتی آشفته از خودرو پیاده شد. به سمت کودکانی رفت که مردم در حال خارج کردن آنها از سرویس مدرسه طراوت بودند. صدای گریه کودکان، فریاد مردم و صدای بوق خودروها درهم آمیخته بود. دو نفر از بچهها حال بسیار وخیمی داشتند. پنج دقیقه بعد، آمبولانس رسید.
صدای آژیر آمبولانس در خیابان پیچید و نیروهای امدادی با سرعت خود را به مصدومان رساندند. بچهها به بیمارستان منتقل شدند. خودروهای آسیبدیده را به کنار خیابان منتقل کردند تا مسیر باز شود. اما برای رامتین، دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود. او به روزهای بارانی فکر میکرد. به صبحانههای خوشمزه الناز. به همان صبحهایی که از خانه بیرون میآمد و چند قطره مایع را زیر چرخ خودرو میدید.
به همان لحظهای که میتوانست خودرو را به تعمیرگاه ببرد، اما با خودش گفته بود: «پنجشنبه…» حالا دیگر پنجشنبه هیچ معنایی نداشت.
چند قطره و یک فاجعه
رامتین با سرعت خود را به بیمارستان رساند. به بخشی رفت که کودکان را بستری کرده بودند. پرستاران به او اطلاع دادند که حال دو دانشآموز بسیار وخیم است، دنیا دور سرش چرخید و چشمانش سیاهی رفت. پاهایش سست شد و به گوشهای از بیمارستان رفت. نمیدانست به کدام قسمت این ماجرا فکر کند. اگر آن دو کودک اتفاقی برایشان بیفتد چه؟ اگر زنده نمانند چه؟
جواب پدر و مادرهایشان را چه بگوید؟ به الناز چه بگوید؟ آیا باید با او تماس بگیرد؟ آیا اصلاً میتوانست کلمات را به زبان بیاورد؟ فقط یک جمله در ذهنش میچرخید: «در مخمصه بزرگی گیر کردم.» رامتین با حالتی گیج و آشفته در راهروهای بیمارستان حرکت میکرد. از مقابل ورودی و نگهبانی عبور کرد. ناگهان صدای نگهبان بلند شد: «آهای! کجا؟»
رامتین هول شد و بیاختیار گفت: «پسرم تصادف کرده…» خودش هم نمیدانست چرا چنین جملهای بر زبانش آمده بود. آنقدر نگران آن دو پسربچه بود که دیگر ذهنش توان مرتب کردن کلمات را نداشت. صدای پدر و مادرهای بچههای سرویس مدرسه طراوت را میشنید. پرستارها به سمت او اشاره میکردند. ظاهراً مادرها به دنبال رانندهای بودند که فرزندان دلبندشان را به این وضعیت رسانده بود.
یکی از پدرها جلو آمد. یقه رامتین را گرفت و با صدایی لرزان از خشم فریاد زد: «مگه کور بودی؟ دیدی چه کار کردی؟ اگر یک بلایی سر پسرم بیاد، چی؟» رامتین چیزی برای گفتن نداشت. هیچ کلمهای نمیتوانست آنچه اتفاق افتاده بود را جبران کند و رامتین نیز میدانست که دیگر راهی برای بازگرداندن زمان وجود ندارد.
پشت درهای اتاق عمل
کودکان به اورژانس منتقل شدند. پرسنل بیمارستان بلافاصله وارد عمل شدند. خونریزی شدید بود. حال حسن و عقیل، دو دانشآموز، وخیمتر از آن چیزی بود که رامتین تصور میکرد. پزشکان تصمیم گرفتند هرچه سریعتر آنها را به اتاق عمل منتقل کنند. درهای اتاق عمل بسته شد. پزشک جراح و تیم پزشکی وارد اتاق شدند و عملیات درمان آغاز شد. تجهیزات پزشکی به آنها متصل شد و علائم حیاتیشان بهطور مداوم تحت پایش قرار گرفت.
زمان برای خانوادهها و رامتین معنای دیگری پیدا کرده بود. هر دقیقه مثل یک ساعت میگذشت. پس از دو ساعت، حسن پس از یک عمل جراحی سخت به ICU منتقل شد. عقیل نیز پس از انجام یک عمل جراحی سنگین در اتاقی دیگر، به ICU منتقل شد. سطح هوشیاری عقیل پس از عمل ۸ بود. همه نگران بودند. یک ساعت بعد، خبری رسید که برای همیشه در ذهن رامتین حک شد.
حسن فوت کرده بود. سطح هوشیاری عقیل نیز به ۷ کاهش پیدا کرد. رامتین دیگر حتی توان فکر کردن نداشت. اما این پایان ماجرا نبود. پلیس وارد بیمارستان شد. رامتین را با دستبند به کلانتری محل منتقل کردند. حالا باید میماند تا مراحل قانونی طی شود. زندگیای که تا چند روز پیش با برنامه و نظم پیش میرفت، ناگهان وارد مسیری شده بود که رامتین هیچگاه تصورش را نمیکرد.
موجی که متوقف نشد
یک ماه گذشت و وضعیت عقیل همچنان وخیم بود. وضعیت عقیل همچنان وخیم بود. سرانجام او دچار مرگ مغزی شد. پدر و مادرش در میان تلخترین لحظات زندگی خود، تصمیم گرفتند اعضای بدن فرزندشان را اهدا کنند. تصمیمی سخت و دردناک؛ اما شاید یکی از انسانیترین تصمیمهایی که میتوانستند در آن لحظه بگیرند. عقیل از دنیا رفت و بخشی از وجودش در بدن انسانهای دیگری به زندگی ادامه داد.
حالا رامتین با حکمی سنگین روبهرو بود. او به دلیل این حادثه و در روند قضایی پرونده، به چهار سال حبس محکوم شد. مردی که روزی کارمند بانک بود؛ شیک، مرتب و اتوکشیده، حالا پشت میلههای زندان ایستاده بود، چهار سال حبس و پرداخت دیه. و زندگیای که دیگر هیچ شباهتی به گذشته نداشت.
چهار سال بعد
چهار سال گذشت؛ چهار سالی که برای رامتین به اندازه یک عمر طول کشید. چهار سالی که برای رامتین به اندازه یک عمر طول کشید. سرانجام از زندان آزاد شد. اما آزادی برای او دیگر معنای سابق را نداشت، زیرا آنچه در این چهار سال بر او گذشته بود، نگاهش به زندگی را تغییر داده بود. خانهاش را فروخت تا بتواند دیه دو دانشآموز فوتشده سرویس مدرسه طراوت را پرداخت کند. الناز نیز پس از آنکه فهمید رامتین باید چهار سال در زندان بماند، بهصورت غیابی از او طلاق گرفت. رامتین دیگر همان مرد سابق نبود.
چهار سال زندان، شخصیت و نگاهش به زندگی را تغییر داده بود. مردی که روزی آرام، منظم و برنامهریزیشده زندگی میکرد، حالا عصبیتر، پرخاشگرتر و گوشهگیرتر شده بود. زندگی او دیگر شباهتی به آن روزهای آرام نداشت. روزهایی که صبح با یک فنجان چای و صبحانه الناز آغاز میشد. روزهایی که کتوشلوار مرتب میپوشید، کمی ادکلن میزد و با خیال راحت به سمت بانک میرفت.
همهچیز از چند قطره مایع شروع شده بود؛ چند قطرهای که دیده بود، میتوانست جدی بگیرد، اما نگرفته بود. و همینجا بود که اثر موجی شکل گرفت. یک رفتار کوچک، یک تصمیم ساده یا حتی یک بیتوجهی میتواند اثری ایجاد کند که بسیار فراتر از لحظهای باشد که آن رفتار اتفاق افتاده است. گاهی اثر یک تصمیم، خیلی دیرتر از خود تصمیم نمایان میشود؛ درست زمانی که دیگر امکان بازگرداندن زمان وجود ندارد.
اثر موجی در جرثقیل
حالا بیایید همین مفهوم را وارد دنیای جرثقیل و عملیات لیفتینگ کنیم. در محیط کار، بسیاری از حوادث بزرگ با یک اتفاق بزرگ شروع نمیشوند. گاهی همهچیز با یک نشتی کوچک آغاز میشود، یک اتصال شل و یک ترک کوچک در جوش. یک پیچ که بهدرستی سفت نشده است. یک بخش از دکل که بهطور کامل بررسی نشده است. یک سیستم حفاظتی که از مدار خارج شده است.
یا هشداری که اپراتور آن را جدی نمیگیرد. هرکدام از این موارد، اگر بهموقع شناسایی و برطرف نشوند، میتوانند آغازگر زنجیرهای از اتفاقات باشند. برای مثال، نشتی روغن در سیستم هیدرولیک یا جکهای تعادلی جرثقیل را در نظر بگیرید. ممکن است در ابتدا مقدار نشتی بسیار کم باشد. یک لکه کوچک روی زمین. شاید حتی به چشم نیاید. اما سؤال اصلی این نیست که: «الان چقدر روغن نشت کرده است؟»
سؤال مهمتر این است: «اگر این نشتی ادامه پیدا کند، مرحله بعدی چه خواهد بود؟» اگر فشار سیستم کاهش پیدا کند، چه اتفاقی میافتد؟ اگر جک عملکرد صحیح خود را از دست بدهد، چه؟ اگر پایداری جرثقیل تحت تأثیر قرار بگیرد، چه؟ اگر این اتفاق در زمان بلند کردن بار رخ دهد، چه؟ و اگر بار در همان لحظه در ارتفاع باشد، چه کسانی در معرض خطر قرار خواهند گرفت؟
این یعنی دیدن اثر موجی. یعنی به جای اینکه فقط نقص امروز را ببینیم، پیامد احتمالی فردا را نیز تصور کنیم.
از یک نقص تا یک حادثه
بررسی نکردن محلهای جوش و اتصالات، محکم نبودن اتصالات دکل و بخشهای مختلف جرثقیل، بیتوجهی به نشتیهای روغن یا ادامه کار با سیستمهای حفاظتی معیوب، همگی میتوانند نقطه شروع یک زنجیره حادثه باشند. حتی از کار افتادن سیستم کامپیوتری جرثقیل یا LMI و ادامه کار در حالت اضطراری، موضوعی است که باید با دقت بسیار زیادی مورد توجه قرار گیرد.
در چنین شرایطی نباید فقط به این فکر کنیم: «جرثقیل هنوز کار میکند.» باید یک قدم جلوتر برویم و بپرسیم: «اگر این سیستم حفاظتی درست کار نکند، چه اتفاقی ممکن است بعد از آن رخ دهد؟» آیا محدودیتهای کاری جرثقیل همچنان رعایت میشوند؟ آیا اپراتور اطلاعات کافی برای ادامه کار دارد؟ آیا احتمال بارگذاری بیش از ظرفیت مجاز وجود دارد؟
آیا امکان برخورد قلاب یا تجهیزات با بخشهای مختلف جرثقیل وجود دارد؟ آیا ممکن است قلاب به محدوده خطر وارد شود؟ آیا احتمال آسیب یا شکست یکی از اجزای باربرداری وجود دارد؟ و مهمتر از همه: «اگر فردی در زیر بار یا در محدوده خطر قرار داشته باشد، نتیجه این زنجیره چه خواهد بود؟» وقتی این سؤالها را یکی پس از دیگری مطرح میکنیم، در واقع داریم اثر موجی یک نقص یا تصمیم را بررسی میکنیم.
حادثه معمولاً یک اتفاق منفرد نیست، بلکه گاهی آخرین حلقه یک زنجیره است. گاهی حادثه، آخرین حلقه یک زنجیره است؛ زنجیرهای که نخستین حلقه آن مدتها قبل شکل گرفته است.
چند قدم جلوتر را ببینیم
ایمنی فقط دیدن خطر نیست. ایمنی یعنی بتوانیم پیامد خطر را نیز تصور کنیم. وقتی یک نشتی روغن مشاهده میکنیم، نباید فقط به خود نشتی نگاه کنیم. باید چند قدم جلوتر را ببینیم. وقتی یک اتصال شل مشاهده میکنیم، نباید فقط همان پیچ را ببینیم. باید فکر کنیم اگر این اتصال باز شود، چه اتفاقی رخ خواهد داد. وقتی یک سیستم حفاظتی از کار افتاده است، نباید فقط به این فکر کنیم: «فعلاً میتوانیم کار کنیم.»
باید بپرسیم: «اگر همین نقص باعث ایجاد یک نقص دیگر شود، نتیجه نهایی چه خواهد بود؟» این همان نقطهای است که تفکر ایمنی از یک بازرسی ساده فراتر میرود و به پیشبینی حادثه تبدیل میشود. ما باید بتوانیم زنجیره اتفاقات را قبل از وقوع حادثه ببینیم. باید بتوانیم قبل از آنکه موج شکل بگیرد، مسیر حرکت آن را تصور کنیم.
قدرت رفتارهای کوچک
بسیاری از حوادث بزرگ، از یک تصمیم کوچک شروع میشوند. یک قطره روغن، یک پیچ شل یا یک جوش بررسینشده، هرکدام میتوانند آغازگر یک زنجیره خطرناک باشند. حتی یک هشدار نادیدهگرفتهشده نیز میتواند آغازگر همین زنجیره باشد. یک سیستم حفاظتی که موقتاً از مدار خارج شده است. یا یک جمله ساده: «بعداً بررسیاش میکنم.» اما «بعداً» همیشه فرصت دوبارهای به ما نمیدهد. رامتین فکر میکرد فقط چند قطره مایع دیده است. اما همان چند قطره، موجی ایجاد کرد که زندگی خودش، الناز، خانواده حسن و خانواده عقیل را برای همیشه تغییر داد.
در جرثقیل نیز ممکن است یک نقص کوچک، اگر بهموقع شناسایی و برطرف نشود، به نقص بزرگتری تبدیل شود و در نهایت به حادثهای منجر شود که دیگر امکان جبران آن وجود نداشته باشد. پس همیشه از خودتان بپرسید: «این رفتار کوچک من، چه موجی ایجاد خواهد کرد؟» «بعد از این اتفاق، چه اتفاق دیگری ممکن است رخ دهد؟» «اگر این نقص ادامه پیدا کند، نتیجه نهایی چه خواهد بود؟»
«چه کسی ممکن است تحت تأثیر آن قرار بگیرد؟» و مهمتر از همه: «آیا میتوانم قبل از ایجاد موج، جلوی آن را بگیرم؟» گاهی پیشگیری از یک حادثه فقط به اندازه جدی گرفتن یک نشانه کوچک و اقدام بهموقع زمان میبرد. گاهی لازم نیست حادثه بزرگی رخ دهد تا بفهمیم یک مشکل وجود داشته است. کافی است نشانههای کوچک را ببینیم، آنها را جدی بگیریم و پیش از آنکه دیر شود، اقدام کنیم.
پس قدرت رفتارهای کوچک را همیشه جدی بگیرید. گاهی یک قطره، فقط یک قطره نیست. گاهی یک تصمیم کوچک میتواند موجی ایجاد کند که زندگی چندین انسان را برای همیشه تغییر دهد.
درباره مدیریت
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ، و با استفاده از طراحان گرافیک است، چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است.
نوشته های بیشتر از مدیریت
دیدگاهتان را بنویسید